گاهی شاد بودن به سختیِ لخظه هایِ پُر سکونِ زندگیست و شاد نبودن راحت. و سکوتِ ذهن، گُم در دور دست های بی کران و دست نیافتنی. دور دست هایی دروغین و نیز مَملو از بی امیدی و پوچی. روزگارانی بی ثُبات در حضورِ من و تو که همچنان سر در گُم در بی انتهایِ پُر مُنتهی، مبهوت می خرامیم. ما که زندگی را در باغستانِ توهم و خیال جای میگذاریم و بر تاریکی چه پُر تلاطم می تازیم به سویِ لحظه ای سکون. لحظه ای آرامش خاطر، لحظه ای عشق، لحظه ای پُر امید. اما همچنان، تنها می تازیم، گرچه کِشان کِشان و با قدم هایی سنگین و کم طاقت. همچنان در نا امیدی خویش در پیِ امید می تازیم و تنها همسفرمان لحظه ها. در لحظه ها گر غرق شدن را می آموختیم، شاید ما هم چون آنها مَحو بودیم در بی زمانیِ پُر نورِ زندگی

Recent Comments